یک اربعین بر روی نی دیدم سرت را
دیدم که زخمی کرده نیزه حنجرت را
با ظرفی از آب آمده تا که ربابه
سیراب گرداند علی اصغرت را
بگذار تا شرح سفر با تو بگویم
بشنو کمی از غصّه های یاورت را
از کوفه و شام بلا ای داد بیداد
رنج اسارت پیر کرده دلبرت را
آنجا نمی دانی چه زجری می کشیدم
وقتی که نان می داد شامی دخترت را
با هر صدای خیزرانی که می آمد
من می شنیدم ناله های مادرت را
چشم علمدار حرم را دور دیدند
ورنه به عنوان کنیزی گوهرت را ....!
جا مانده گنج سینه ات کنج خرابه
با خود نیاوردم گل نیلوفرت را
این ها همه یک گوشه ای از ماجرا بود
تازه نگفتم روضه ی انگشترت را
محمد فردوسی
ما را در سایت سلام دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 110